ساریناسارینا، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 17 روز سن داره

دختر نازنینم سارینا

43 ماهگیت مبارک نفسی من.95.4.9

1395/4/11 12:00
نویسنده : مامی فریبا
510 بازدید
اشتراک گذاری

43 ماهه شدن مبارک نفسی جونممحبتدیگه حسابی برای خودت خانوم شدی و عاقل ولی بعضی کلمات هنوز اشتباه میگی مثلا به چشم میگی کمش وقتی میخای شعر چشم چشم دو ابرو دماغ و دهان یه گردو بخونی میگی کمش کمش دو ابروخنده.به جیگر میگی گیجر.به آماده میگی آدامه و به کشمش میگی میش میش وبه یخ میگی خک و به یخ در بهشتم میگی خردر بهشت البته 2.3بار اول اینو گفتی بعدش گفتی خک دربهشت و به رستوران بل پاسی هم میگی بپاسی و به هری پاترم میگی هتی پاتر و یه چیز باحالتر که یه سریالی ترکی ماهواره میزاره بنام گوزل که خانومی توی اون سریاله هست اسمش کریمانه تو برای اذیت کردن بابا بهش میگی دماغت شبیه کریمانه و هرجاهم میریم یبند میگی آبرو برای بابای بدبختت نذاشتی تو.

روز جمعه 4 تیر رفتیم خونه مادر بزرگت که هرازگاهی از روی بیکاری همه رو برای ناهار جمع میکنه خونش دور هم که من اصلا دوست ندارم این کاروووشاکیبعد 2.3 ساعت اونجا بودن دیدیم یدفعه صدای خنده بچه های بزرگتر بلند شدو گفتن بیاین ببینین سارینا و حسین (پسرعموت که 4 ماه تو ازش بزرگتری)چکار کردن ما بدو بدو اومدیم از اونجایی که با آغاز فصل گرما خونه مادربزرگت میشه مغازه هندوانه فروشی بسکه هندونه میخره و میخوره تازشم چقدرم به این و اون میده تو و حسینم کم نذاشتین رفتین توی اطاق خواب مادربزرگ دوتا از هندوانه هارو برداشتین و زدین زمین و شکوندین بعدش هرکدومتون یه نصفه هندوانه گرفتن توی دستتون و چنگ میزدین توی هندوانه و بعد میکشیدین به دیوارای اطاق و چقدرم ریخته بودین زمین اصلا دیوارو کرده بودین تابلو نقاشی و درب اطاقم بسته بودین تاکسی مزاحمتون نشهقه قههخندهوای وقتی دیدیمتون من یکی که دیگه مرده بودم ازخنده با زن عموت مادر بزرگتم که از اعصبانیت عرق کرده بوده و سرخ شده بود ولی گل کاشتی جوجه منبوسیه خاطره حسابی شد چندروز بعد رفتیم خونه مادربزرگت درب اطاقت محکم بستی دعوات کرد توهم با ناراحتی رفتی توی اطاق خوابش گفتی الان هندونه باز میشکونم از اونجایم که باز حیا نکرده بودو رفته بود دوباره هندوانه خریده بود وای چقدر ترسید از حرفت گفت سارینا هندوانه نشکونیا بیا بیرون حکایتی داریم مااقه قهه .

8.4.95 یرای شام با عزیز و باباجون و خاله ها و دایی میثم رفتیم رستوران بل پاسی برای شام البته به مناسبت شیرینی خونه ماشین بود که خیلی خوش گذشت شام کوبیده و شویدپلو با ماهیچه و چلوجوجه خوردیم و برای بابایی هم جوجه کباب لاری اوردیم ...

 

اینم عکسات

 

 

 

 

 

پسندها (1)

نظرات (0)